راستی...
امروز روز خیلی خوبی بود

بعد از مدتها با دیدنش خوشحال شدم/خوشحال واقعی شدم واقعا

خدایااااااااا شکرت شکر

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/25ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد
+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/23ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩
+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/16ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

بنویس بعد مرگم روی سنگ...

با خطوط نرم و زیبا و قشنک او خفته است در این گور سرد

مرگش را دیده بود در یک بهار زرد

در بیست و یک سالگی مرد و در ... سالگی به خاک سپرده شد...

فائزه بی تو بودن مرگ سوسن ها ونرگس های مست

فائزه من برای دیدنت دادم هر آنچه بود و هست

فائزه رازقی از بی تو بودن شرمسار و خسته است

فائزه نسترن بار سفر را دیرگاهی بسته است...

دوستت دارم عزیزتر از جانم

+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/16ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

دلم مثل دلت خونه شقایق
چشام دریای بارونه شقایق
مثل مردن می مونه دل بریدن
ولی دل بستن شقایق!

شقایق درد من یکی دوتا نیست
آخه درد من از بیگانه ها نیست
کسی خشکیده خون من رو دستاش
که حتی یک نفس از من جدا نیست


شقایق وای شقایق
گل همیشه عاشق
شقایق اینجا من خیلی غریبم
آخه کسی اینجا عاشق نمی شه

عزایش،غصه اش از جنس کوهه
دل دیوونه ام از جنس شیشه
شقایق آخرین عاشق تو بودی
تو مردی پس از تو عاشقی مرد

تو را آخر سراب عشق حسرت
ته گلخونه های بی کسی برد
شقایق وای شقایق
گل همیشه عاشق

شقایق جای تو توی دشت خدا بود
نه تو گلدون نه تو گلخونه ها بود
حالا از تو فقط این مونده باقی
که سالار تمام عاشقان تو هستی


شقایق وای شقایق
گل همیشه عاشق

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/12ساعت 8:37 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

نفس بکش به جای من
که این قفس بدون تو جهنم خاطره هاست
از این روزای بی کسی خسته شدم به جون تو
پناه شونه هام کجاست؟


این همه یادگاری رو
بغضای بی قراری رو
بی تو میخوام چیکار کنم؟

لحظه به لحظه خاطره
اشکای پشت پنجره
بی تو میخوام چیکار کنم؟
بی تو دل و چیکار کنم؟


به عشق چی فرار کنم
از دست روزو روزگار
کی مثل تو پناهمه
مثل تو چشم به راهمه
مرگ منو طاقت بیار

آهای تویی که راحتی
بی تو نداره قیمتی
قصه زنده بودنم
کجاست نگاه مرهمت
دارم میمیرم از غمت
اونکه به باد رفته منم

نفس بکش به جای من
که این قفس بدون تو جهنم خاطره هاست
از این روزای بی کسی خسته شدم به جون تو
پناه شونه هام کجاست؟
خسته شدم خسته شدم خسته...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/12ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

نوشتن از نبودنت
بهم کمک نمیکنه
هیچ چیزی بعد رفتنت
بهم کمک نمیکنه
نشوندنت رو معنی
عمیق و ناب واژه ها
پیچیدنت به هرم استعاره ها
بهم کمک نمیکنه
خط زدن نوشته هام
سوزوندن ترانه هام
بغضای تلخ بین روز
شبگریه های بی صدام
بهم کمک نمیکنه
برگشتن روزای خوب
قصه بوی پیرهنت
اینکه چشامو پس بدی
حتی دیگه اومدنت
بهم کمک نمیکنه
هیچ چیزی بعد رفتنت
بهم کمک نمیکنه
نه هیچ چیزی بعد رفتنت
بهم کمک نمیکنه
حتی دریغ از یک لبخند...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/12ساعت 8:31 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

 

آری

     آغاز دوست داشتن است...

        گرچه پایان راه نا پیداست...

         من به پایان نمی اندیشم


             که همین

              دوست داشتن زیباست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/12ساعت 8:27 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

در فراسوی مرزهای تن ات تو را دوست می دارم
آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده ی پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرده یی که میزنی مکرر کن
در فراسوی مرزهای تن ام
تو را دوست می دارم
در آن دور دست بعید
که رسالت اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها
به تمامی
فرو می نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وامی گذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایان سفر
تا به هجوم کرکس های پایان اش وانهد
در فراسوی عشق
تو را دوست می دارم
در فراسوی پرده و رنگ
در فراسوی پیکرهای مان
با من وعده ی دیداری بده

تقدیم به فائزه جان که خیلی دوستش دارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/12ساعت 8:21 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

اگه یه روز بری سفر بری ز پیشم بی خبر
اسیر رویا ها میشم دوباره باز تنها میشم
به شب میگم پیشم بمونه
به باد میگم تا صبح بخونه
بخونه از دیار یاری 
چرا میری تنهام میذاری


اگه فراموشم کنی ترک آغوشم کنی
پرنده دریا میشم تو چنگ موج رها میشم
به دل میگم خاموش بمونه
میرم که هر کسی بدونه
میرم به سوی اون دیاری
که توش منو تنها نذاری


اگه یه روزی نوم تو توگوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه
به دل میگم کاریش نباشه
بذاره درد تو دوا شه
بره توی تموم جونم
که باز برات آواز بخونم


اگه میخوای باهم باشیم یار یکدیگر باشیم
مثال ایوم قدیم بشینیمو سحر پاشیم
باید دلت رنگی بگیره
دوباره آهنگی بگیره
بگیره رنگ اون دیاری
که توش منو تنها نذاری

اگه میخوای پیشم بمونی بیا تا باقیه جوونی
بیا تا پوست و استخونه نذار دلم تنها بمونه
بذار شبم رنگی بگیره
دوباره آهنگی بگیره
بگیره رنگ اون دیاری
که توش منو تنها نذاری

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/12ساعت 8:17 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

زاهد بودم ، ترانه گويم كردي           سر حلقه ي بزم و باده جويم كردي


سجاده نشين با وقاري بودم            بازيچه ي كودكان  كويم  كردي

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/11ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

شنیدم که برگشتی

هم خوشحال شدم هم ناراحت

خوشحال از آمدنت و نزدیکی به این شهر و دیار و احساس بودن بیشتر

و ناراحتی از بودنت و ندیدنت...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/10ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

یه مطلب بگم برا کل دوستام

هر وقت دیدید که دیگه مطلب نمیذارم تو وبم و عمر وبم به سر اومد بدونید که عمر خودم به سر اومده واز این دنیا رفتم

تا زنده ام هستم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/10ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند ، و چه با دل کردند وای سهراب کجایی آخر؟ زخم ها بر دل عاشق کردند ، خون به چشمان شقایق کردند ......تو کجایی سهراب؟ که همین نزدیکی،عشق را دار زدند ، همه جا سایه ی دیوار زدند وای سهراب دلم را کشتند...

سهراب دلم را کشتند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/10ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

شکست قلبم/احساسم/دلم/روحم/زندگیم/آیندم/جوانیم/هستی ام و...

بابت اینا به خودم تسلیت گفتم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/10ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

شکست قلبم تسلیت/احساسم
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/10ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/09ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

مجتبی جان این بزرگترین غم دنیا بود/ تسلیت بت میگم

+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/09ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

راستی یادم رفت روز دختر رو به تمام دخترها تبریک بگم

روزت مبارک عزیزم...

+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/09ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/09ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

گل آستاره شو مهتابه

بیو بیو تا جوانی نرهده

دلم سی دلت زنه تش به چاله

بیو بیو تاجوانی نرهده

بهار اوید باز گل دراوید

بازم نیدمت بیوی به تیم

باز تیام وه دینت اگرده

تیات طلوعی زه ور ایل وجودم

اخومت مهتابم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/09ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به ارایشگاه رفت در حال کار گفت وگوی جالبی بین انها در گرفت انها در باره ی موضوعات و مطالب مختلف صبحت کردند وقتی به موضوع خدا رسیدند ارایشگر گفت: من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد!

مشتری پرسید چرا باور نمیکنی؟

کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد!

به من بگو اگر خدا وجود داشت ایا این همه مریض می شدند بچه های بی سر-پرست پیدا میشد؟

اگر خدا وجود می داشت،نباید درد و رنجی وجود داشته باشد

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میدهد این چیز ها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد،چون نمی خواست جروبحث کند.

ارایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض اینکه از اریشگاه بیرون اماد،در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.

ظاهرش کثیف و ژولیده بود.مشتری برگشت و دوباره وارد ارایشگاه شد

میدانی چیست،به نظر من ارایشگر ها هم وجود ندارند!

ارایشگر با تعجب گفت چرا چنین حرفی میزنی؟من اینجا هستم،من ارایشگرم.

من همین الان موهای تورا کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت:نه ارایشگر ها وجود ندارند،چون اگر وجود داشتند،هیچ کس مثل مردی که ان بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد!

او گفت:نه،ارایشگرها وجود دارند،موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند

مشتری تایید کرد:دقیقا نکته همین جاست!خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند

برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/07ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

دوستت دارم عزیزم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/07ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/07ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

عاشق                           عاشق تر
نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@
امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه
فقط خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره از درو دیوارش غم
عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای
سیاه پوشن ، چراغ خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی ،   دیگه  ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشی  ، شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون نمی
باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که نیستی  توی  این خونه ،  دیگه  آشفته
بازاریست  ،  تموم  گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت
گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم که تو می دونی،سرخاک
تو می میرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گیرم
از دل

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/07ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

بنظرم تودیگه خیلی وفاداری که ۵سال منتظرموندی وداری باخاطراتش زندگی میکنی/ای ول داری
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/07ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

سلام آیلین/خوبی؟من اومدم که جوابتوبدم ولی وبت اشتباه بود/توام مانندمن دچارعشقی شدی که بش نرسیدی/آره ف کسی است که خیلی برام مهمه وخیلی دوسش داشتمودارم/بهم نرسیدیم دیگه /آدرس وتوکامل برام بفرست/دردودلایی که برام کردی خیلی به دلم نشست چون حرف دل خودموزدی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/07ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

اولا:از تمام کسانیکه بهم سر میزنن و منو کمک میکنن تو بهتر نوشتن تشکر میکنم به خصوص ف...

دوما:من شرح وبلاگمو فقط برا یه نفر هست فقط فقط برا ف...

سوما:تشکر میکنم از کسی که تولدم رم بهمتبریک گفته

شیطونه مال دو تامونه...

گردنبندم چی شد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/05ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/04ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

تقدیم به ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/04ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

"اونایی که رنگ پریدگی پاییزو دوست ندارن

                                             هنوز به این باور نرسیدن که پاییز همون بهاره که عاشق شده"

                                                                        بهارسپید...عاشق شدنت مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/04ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

اینجا که من هستم، هوا همیشه ابری ست...

نم نمِ بارانی که می بارد از چشم های من است نه آسمان!

بوی رطوبت گرفته ام و نمی خواهم هوای پاییزی چشمانم به دلتنگی هایت

اضافه کند. کاش از برهوتِ دستانم دور می شدی تا در دلت جاودانه شوم...

می دانی...

ترانه نوشتن در روزگاری که نشانِ خنده ندارد، خالی از لطف نیست

فقط گه گاه درد نداشتن هایت به سهولت قلمم را خَم می کند...

آن لحظه هایی را می گویم که تو را به شدّت کم می آورم...

می نشینی و هِی برای خودت فلسفه ی بی اعتمادی می بافی که چه؟!

من اگر بی توجّهی بلد بودم که حالا سرخوش به دنیای روی آبم می چسبیدم!

فرقی نمی کند که روی بامِ افق بایستم یا در دلِ درّه ای عمیق سقوط کنم

وقتی همیشه تو را ندارم

همین که باور کنی جُز آرامشت چیزی نمی خواهم، برایم کافی ست!

من دنیایم را برای فردایت ویران می کنم و عاشقانه به یادت می مانم

همین را باور کن!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/04ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/04ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

تو وبلاگم تغییرات دادم. عکسمو آخر وبلاگ زدم. دوستان عزیزم اگه خوشتون نیومد بگید که عوضشون کنم

مرسی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/04ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

آغاز جدايي ما همان نگاه اول بود

همان زمان كه در نگاه يكديگر مي خوانديم

كه مبادا روزي ديگر اين چنين

در كنار هم نباشيم

كه مبادا در آينده اي نه چندان دور حسرت داشتن

يك ثانيه از حال را بخوريم



آغاز جدايي ما همان لحظه بود

كه فهميديم بزرگ شده ايم

و آن لحظه آرزو كرديم

كه كاش كوچك مي مانديم



آغاز جدايي ما همان لحظه بود

كه زندگي را فهميديم

كه فهميديم اين قدر هم ساده نيست

و آرزو كرديم كه كاش به دنيا نيامده بوديم



آغاز جداي ما همان لحظه بود

كه فهميديم چيزي شبيه عشق در وجودمان است

و فهميديم كه عشق جدايي مي آفريند



آغاز جدايي ما همان لحظه بود

كه دنيا آنقدر برايمان كوچك شد

كه فهميديم جز ما كسي در آن نيست

آغاز جدايي ما همان روز بود

و امروز كه ما با خاطرات آن روزها زنده ايم
 
با خود مي گوييم

كاش آن روزها نبود
كاش نبود

كه آغاز جدايي ما همان روزها بود...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/04ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 


من از ديار عشق به تو نامه مي نويسم! اينجا همه پروانه ها در شعله شمع عاشقانه سوخته اند٬ بلبلان در كنار گل پژمرده شان آرام خوابيده اند٬ ماه تمام شب را به دنبال خورشيد مي گردد….
عمري مي خواستم كه عشق را با مداد رنگي هايم نقاشي كنم٬ غافل از اينكه عشق يعني يكرنگي! اين حرف را روزي كه مرا با كلام خويش مسحور كرده بودي از نگاهت خواندم. چه روز با شكوهي بود! آن روز آسمان را بين خودمان تقسيم كرديم: باران براي من٬خورشيد براي تو٬برف براي من٬ستاره ها براي تو….
ولي از آن روز مدتها گذشته است. باراني كه سهم من بود از چشمان من باريد. به موهاي سپيدم نگاه كن!همه مي گويند خيلي زود پير شده ام٬ ولي تو كه مي داني همان برف هايي كه مال من بود بر سرم نشسته است. ناراحت نباش! به لبخند خورشيد و چشمك ستاره مي ارزيد….
من بازي عشق را به تو باختم. از باختن پشيمان نيستم٬ ولي اي كاش مي توانستم يك بار ديگر دلم را به تو ببازم. حيف كه ديگر نمي توانم٬ كمي شكسته شده ام. براي اين همه زيبايي نفس كم مي آورم…
اين نامه را با قاصدك برايت مي فرستم. تا يكي دو روز ديگر به دستت مي رسد. تا آن موقع من به اميد وصالت براي هميشه خوابيده ام . شك ندارم كه در زير خاك هم خواب تو را مي بينم. از اين كه بيش ازاين طاقت نياوردم و اين قدر زود رفتني شده ام متاسفم! مرا ببخش٬ مجنون خوبي برايت نبودم…
به اميد ديدار

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/04ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

مي خواستم بمانم 

 رفتم

مي خواستم بروم

 ماندم

 نه رفتن مهم بود و نه ماندن

مهم من بودم که نبودم

 اين آيينه مي شکند و به هزار تصوير تکثير مي شود

 حالا بگو سهم نداشته ام از اين همه "تو" کدام است ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/03ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

شرح وبلاگم رو چی بنویسم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/03ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

دلم یک غریبه می خواهد

 بیاید بنشیند فقط سکوت کند ...

 من هـی حرف بزنم و بزنم و بزنم

  تا کمی کم شود این همه بار ...

  بعد بلند شود و برود ...

 

نه نصیحتی نه ...

 

انگار نه انگار . . .!!!  

+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/02ساعت 1:6 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

من هنوز زنده ام و نفس میکشم

من هنوز در این دنیا وجود دارم

من همیشه و تا زنده ام هستم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/02ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط مجتبی  |